تبلیغات
pesare sheyda ... پسر شیدا
pesare sheyda ... پسر شیدا
دست نوشته های عاشقی داداشی

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

از آن حلقه اون نیز رفت...


سلام دوستان...

مرصادم. صحیح و سالم. تا کور شه هر کی نتونه ببینه. الهی بترکی اونی که هک کرده. الهی جز جگر بگیری. الهی که ... . حالم از هرچی دختره مث این بهم میخوره. ببخشید من به همه توهین نکردما. فقط به این دختره نفهم ... . واقعا هم از بعضیا انتظار نداشتم اینجوری نظر بذارن.
این سارا هم اگه همونی باشه که مد نظر منه، هم به حراست دانشگاه شکایت کردم و هم خودش کلی معذرت خواهی کرد.

این مسئله هک شدن وبلاگ مربوط میشه به بعد از مراجعه به حراست. علی ایها الحال شرمنده م ولی من اینقدرام نفهم نیستم که بیام همچین چرندیاتی بنویسم و مورد فحش و ناسزای شما قرار بگیرم.
هستم. هستم. تا آخرش هم هستم.

بازم ممنونم. این پست رو هم پاک نمیکنم تا باشه. باشه بهتره. من بازم برمیگردم. درسته حالم بد بود ولی الان زنده م. درسته مریضم اما این وبلاگ ادامه داره تا من زنده م هرچند مالی هم نیست. دوسش دارم و ادامه ش میدم.

ممنونم


******************************************************



سلام دوستان

من سارام. هم کلاسی مرصاد.

دو هفته پیش مرصاد بعلت عارضه قلبی ... .

حلالش کنید.

این وبلاگ تعطیله. دیگه نمیاد ویزیت کنه یعنی نمیتونه که بیاد. فقط براش دعا کنید و همتون ببخشینش.

خداحافظ

بیکار بودید دختر شدید؟؟؟

سلام دوستان
با متنی واقعی بروزم. نظر یادتون نره ها...

چند مزیت مرد بودن

1: اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیذارن. از قبیل آهو، غزال، پروانه، شاپرک و وموارد دیگر که اینجا جاش نیست.
2: میتونید هر صد سال یکبار موهاتون رو شونه نکنید و بگید مد روزه.
3: از ترس اینکه کسی سن شمارو بفهمه شناسنامه تون رو قایم نکنید.
4: مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است.
5: مدل لباس شمسی خانوم چشماتون رو داخل دهانتون سرگردون نمیکنه.
6: درموقع استرس هیچوقت ناخنهای خودتونو نمی جوید.
7: هفته ای دوبار شکست عشقی نمیخورید.
8: لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتونو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم بهتون میاد.
9: فقط شما میتونید برید استادیوم.
10: خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید.
11: لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک قدتون رو افزایش بدید.
12: میتونید تمام روز با دوستاتون برید کوه و وقتی برگشتید به خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید.
13: موقع خواستگاری بهیچوجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید.
14: از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشوید.
15: هیچکس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره.
16: فقط شمایید که لذت تماشا کردن بارسلونا و رئالو با گزارش فردوسی پور درک میکنید.
17: فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو درک کنید.
18: میتونید با خط ریشتون 12000 اثر هنری خلق کنید.
19: به طلا و جواهرات در حالیکه دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید.
20: توعروسیها مجبور نیستید چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسن بدلییییییییییه؟
21: سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید، گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا...
22: لازم نیست آدرس تمام مزون ها بوتیک پاساژهای شهرتونو از حفظ باشید.
23: اگه تو خیابون کمری جلو پاتون نگه نداشت به راحتی سوار پیکان میشید.
24: لازم نیست همیشه جای جورابای همسرتون رو حفظ باشید.
25: لازم نیست سالی یه بار زاویه دماغتونو نسبت به افق تغییر بدید.
26: میتونید با شلوارک و رکابی راحت تا سرکوچه برید.
27: لباسهاتون ظرف 48 ساعت دلتونو نمیزنه.
28: با دیدن سوسک و موش و امثالهم اجدادتون از گور در نمیان و جلوتون رژه برن.
29: فرق CD رو با بشقاب میوه خوری متوجه میشید.
30: با یه سرماخوردگی سه ماه در CCU بستری نمیشید.
31: فقط شما میتونید کت و شلوار بپوشید و کلی خوش تیپ بشید.
32: بیش از 60 درصد رشته های مهندسی رو شما بخودتون اختصاص دادید. "دیگه از این باکلاس تر"
33: در نهایت مهمترین مزیت اینه که شما "مرد" هستید...

=======================================================
پ ن 1: روز خوبی داشته باشید.
پ ن 2: کسی حاضر نیست متحول بشیم؟ مخصوصا اخلاق و رفتار
پ ن 3: واقعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

خواب ...

 

سلام دوستان

هیچ مطلبی به ذهنم نرسید. البته خودم هم دنبال یه مطلب خاص نگشتم. میخام پاره ای از نوشته های دفترمو بذارم تو وبم. بدون هیچ مقدمه و هیچ سانسوری اونچیزی كه تو دفترمه رو میذارم. امید اینكه مورد پسند و ستایشون واقع بشه. هرچند ممكنه جاهاییشو باور نكنید. احتمال خیلی زیاد این پست پاورقی هم داره. سعی میكنم روشن و واضح بیان كنمش. یه خوابه این پستم. یه خواااااااااااااااااااااااااااااااب: بقیه مطلبو مستقیما از دفترم بدون هیچ سانسور و اضافه كاری بخونید.

تاریخ: 8 دی 85

شب زود خوابیدم. خواب خیلی عجیبی دیدم. تا حالا توی عمرم خواب به این واضحی و وحشتناكی ندیده بودم. خوابی كه از شدت ترسش نماز صبحمو با لرز و رعشه خوندم. خدایا خودت به خیر كن. انگار یه فیلم بود. اونم چه فیلمی.... . اونم چقد طولانی... . یه فیلم 5 سكانسه. اگه كسی دفتره رو بخونه حتما مسخره م میكنه كه اینقد این خوابت طولانیه كه بیشتر به فیلم سینمایی میخوره.  

سكانس اول: یه باغ بود. خیلی خیلی بزرگ و وحشتناك و سیاه. پر از سنگهای به بزرگی كوه. محكم و صیقلی. من و محمد و مصطفی و مهدی مشغول گشت و گزار بودیم. شایدم بازی بود. نمیدونم. راستی یادم رفت بگم این باغه خیلی زیاد ترسناك بودش. چشمم افتاد به محمد. از یكی از سنگها بالا رفت. از یه شكاف وارد یه غار شد. مصطفی و مهدی هم واردش شدن. اما من هر كاری كردم نتونستم برم داخل. جثه م انگاری اون لحظه بزرگتر از دوستام بود. چند لحظه بعد اونا اومدن بیرون. در حال گشتن بودیم كه یهو دیدم یه بچه تقریبا 5 ساله نصف بدنش یعنی سمت راست بدنش به علاوه سرش زیر خاكه و دست چپش كه از خاك بیرونه هم از مچ قطع شده. واااااااای خدا این چه منظره ایه؟؟؟؟؟ همنیطور و دائم این بچه دستشو تكون میداد. فرض كن یه بچه تمام بدنش زیر خاكه و دست چپش بیرونه و با اون دست انگار كه كمك میخاد. ما واستاده آسوده و راحت تماشاش میكردیم. انگار روحش از یه چیزی می سوخت و بر عكس، عكس العمل ما هم خیلی عادی بود. انگار برای ما این صحنه ها تازگی نداشت. از باغ رفتیم بیرون

سكانس دوم: ما چهار تا بودیم اینبار،‌ به اضافه یكی دیگه از دوستام كه اونم مهدی اسمش بود. شایدم مقداد و سجاد هم بودن. ما همین گروه 7 نفری بعد از كلی بازی كردن از باغ رفتیم بیرون. بیرون باغ به فاصله ده متری یه در وجود داشت. تا به اون نزدیكیا رسیدیم، یه نفر درو باز كرد. حدس بزن كی بود؟ زیاد به مخت فشار نیار. چون حتی فكرش هم نمیتونی بكنی و شایدم خنده ت بگیره. یه روحانی با عمامه مشكی و لباس سفید. چه هیبتی هم داشت. امام خمینی (ره) بود. آقا بود كه درو باز كرد. حالت ما شبیه دو دسته از آدما بود: یك یاینكه مدتها آقارو میدیدیم و برامون عادی بود دیدنش. دوم اینكه آقا رو كه دیدیم باورمون نمیشد كه این آقا ، امام خمینی (ره) باشه. اما خودش بود. شك ندارم. مطمئنم. وقتی به چند متریش رسیدیم گفتم: سلام حاج آقا و بچه گفتن: سلام آقا، سلام علیكمو هركی یه چیزی گفت. مث روز برام روشن بود كه آقا خودش بود.

سكانس سوم: توی باغ بودیم دوباره. من طرف چپ آقا و دست چپشو گرفته بودم و مهدی هم طرف راستشو و دست راستشو گرفته بود. انگار آقا میخاست بره توی باغ. رفتیم داخل. آقا میخاست از یه بلندی كه حداقل 75 سانتی متر ارتفاع داشت بالا بره. این بلندی سنگی بود اما از قبل برای سهولت بالا رفتن آقا یه تكه آهن پله مانند اونجا گذاشته بودن. همینطور كه دست آقا تو دستمون بود از پله بالا رفتیم.

سكانس چهارم: محیط اون باغ واقعا ترسناك بود. انگار توی این لحظه روزی دیگه رو نشون میداد كه آقا از باغ بیرون رفته و دوباره به ما میگه كه منو ببرید توی باغ. طبق معمول دستای آقارو چپ من، راست مهدی گرفت. تا نزدیكی اون در و اون پله ها جلو رفتیم اما اثری از پله ی آهنی نبود كه آقا برای سهولت بالا رفتنش ازش استفاده میكرد. من میدونستم كه این ارتفاع واسه یه پیرمرد زیاده. گفتم خدایا چیكاركنم الان؟ نمیدونم چی شد اما بلافاصله خودمو به حالت سجده انداختم رو زمین تا راحت آقا بالا بره. تا آقا پا رو یكمرم گذاشت از ته دل و با شدت شروع به گریه كردم. گریه من بخاطر سنگینی پای آقا نبود چون اصلا آقا فقط پای راستشو روی كمرم گذاشت اونم فقط به مدت مثلا بیست ثانیه و گریه من از همون ده ثانیه اول شروع شده بود. فك كنم گریه من بخاطر افتخار یبود كه نصیبم شده بود كه آقا پا رو كمر من میذاست و میخاست از پله ها بالا بره. محیط باغ ترسناك بود. بچه ها با دیدن و شنیدن صدای گریه من ترسشون چند برابر شده بود و پا به فرار گذاشتن. انگار من تنها تو اون باغ مونده بودم. غش كردم از زیادی گریه.

سكانس پنجم: بیرون از حسینیه یه پتو پهن كرده بودن و من روی اون نشسته بودم. میدیدم كه سیل مردم دارن از حسینیه خارج میشن. یه مرد اومد و یه چیزی گفت بهم كه اون یادم نیست. تنها چیزی كه از این خواب یادم نیست همینه. نمیدونم چه حكمتی داره نفهمیدن حرف این مرد. مردم انگار ماتم زده بودن. سیاه پوش بودن. اصلا چهره عادی یا حالت خوشحالی نداشتن. ناراحت بودن. فك كنم ناراحتیشون برای اون بچه بود. شایدم نه. بعد دوستام و مهدی كه دست آقارو گرفته بود از حسینیه اومد بیرون. مهدی گفت: توی عمرم مادرم اینجوری ضجه نزده بود كه تو گریه كردی. بعد اون گفت: امام خمینی (ره) فرزندی به نام احمد داشته، آقای "عباس اسدی" هم احمد داره؟؟؟؟

اینجا بود كه از خواب بیدار شدم. از مادرم پرس و جو كردم كه آیا همچین آدمی وجود داره؟ یه نفر كه آشنا باشه و اسمش عباس اسدی باشه؟ گفت: آره. داشتم شاخ درمیاوردم. عجیب بود. من تو عمرم اسم ایشونو نشنیده بودم. نمیدونم حكمت این خواب چیه. خیل خیلی عجیب بود. خدایا خودت به خیر كن.

پ ن 1: اسمایی كه بردم تماما دوستام بودن

پ ن 2: لطفا توهین نكنید.

پ ن 3: نظرات و انتقاداتتون رو با تمام وجودم و سراپا گوش میپذیرم.

پ ن 4: اگه نگارشش خوب نیست ببخشید. نگارش پنج سال پیشه و الان تا اینموقع خیلی چیزا فرق كرده.

پ ن 5: تشكر كه تا آخرش خوندید. شایدم نخونده باشید. بهرحال ممنونم. موفق باشید و سبز. داداش مرصاد...         

بگو. بگو ...

ازخواب بیدارم کن و بگو.......


 

 

بیدارم کن و

بگو که هنوز دنیا پر از قشنگیه .

بگو که همه این سیاهی ها دروغه و وقتی صبح بشه بازهم پرنده کوچولو با ترنم محبتش گلها روازخواب بیدار می کنه .

بگو هنوز هم خورشید می آد و با دستهای پر از نورش شب سیاه رو می بره .

بگو که هنوز روی گلبرگهای ظریف شقایق ، یه جایی برای شبنم ها هست .

بگو که هنوز میشه توی چشمهای یه غریبه خیره شد و از عشق گفت .

بگو که میشه یه گوشه دنیا یه جایی برای اشکهای دلتنگی پیدا کرد .

بگو که اینهمه دروغ و کینه فقط مال قصه هاست و وقتی به آخرش برسی همه چیز دوباره عوض میشه .همه سیاهی ها دوباره سفید میشه .

بگو که هنوز شاهزاده شهر پریون بااسب سفیدش می آد وعاشق دختر فقیرمیشه واونو با خودش به شهررویا می بره .

بگو که آدمهای بد فقط مال تو قصه هان ، بگو که هنوز همه همدیگه رو دوست دارن و هنوز دستی پیدا میشه که دستهای محتاج به نوازشت رو توی دستاش بگیره .

کاش زودتر یکی بیاد و از این کابوس بیدارم کنه .

بیدارم کنه و

بگه تمام این پلیدی ها فقط یه خواب بوده .

بگه که هنوز دنیا ، یعنی یه جای قشنگ و امن برای دوست داشتن و دوست داشته شدن     .


پ ن 1: لباس سفید عالیه اگه آخرین لباس باشه

پ ن 2: یکی از درسامو افتادم

پ ن 3: اوج بد شانسی یعنی من

پ ن 4: چه حالی میشید اگه اونی که دوستون داره ازتون دور میشه؟

 



دست رو دلم نذار که خوووووووووووووونه...

 
آیا حقوق زن ها پایمال شده است!؟ ( طنز با حال )
    
از بچگی همه ما این را شنیده ایم که حقوق زنها پایمال میشود.

آیا واقعاً حقوق زن ها پایمال شده است ؟
از کودکی شروع میکنیم :

در کودکی:
پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد
دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی کوچولو روی دستشان میخورد.
خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟

روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :
پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند.
دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند.

هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :
پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون.
دخترها هیچی نمیشدند . چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود.

هنگامی که پدر خانواده شب به منزل می آمد :
پسرها فرار میکردند و یه گوشه ای میخزیدند تا چغولی های مادر ، کار دستشان ندهد.
دخترها به بغل پدر میپریدند و چپ و راست قربون صدقه میشنویدند.

روز اول مهر ماه که مدرسه ها باز میشد :
پسرهای عزیز کله هایشان را با نمره ۴ میزدند و مزین به لغت نامانوس کچل میشدند.
دخترها فقط به پسرها میگفتند : چطوری کچل ؟

در ۱۸ سالگی :
پسرها تمام اضطراب و دلهره شان این است که دانشگاه قبول شوند و سربازی نروند و ۲ سال از زندگیشان هدر نرود.
دخترها ورودشان به پادگان طبق قانون ممنوع است .

در دانشگاه :
پسرها همان روز اول عاشق میشوند و گند میزنند به امتحان ترم اولشان و مشروط میشوند.
دخترها فقط در بوفه مینشینند و به پسرهایی که زیر چشمی به آنها نگاه میکنند افاده میفروشند

در هنگام نمره گرفتن :
پسرها خودشان را میکشتند تا ۹٫۵ آنها ۱۰ شود و باز هم استاد قبول نکرده و در آخر می افتند.
دخترها فقط پیش استاد میروند و یک لبخند میزنند و نمره ۴٫۵ آنها به ۱۷ تبدیل میشود.

در کافی شاپ :
پسرها حساب میکنند.
دخترها میگویند : مرسی!
و و و و و و و و ...





پ ن 1: آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چی میکشیم ما؟؟؟؟
پ ن 2: میانترمام خوب شده، دعا کنید فاینالمم خوب بشه.
پ ن 3: دوستون دارم. داداشتون. مرصاد

با من ازدواج میکنی؟

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست...
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم
با من ازدواج میکنی؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقد ساده ای!
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی، تکه ای زباله میشوی...
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست؟

دستمال کاغذی دلش شکست...
گوشه ای کنار جعبه اش نشست...
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید
خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد.
چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال

او...

با تمام دستمال کاغذی ها فرق داشت.
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک داشت...


پ ن 1: با اینکه شعر ساده ای هست اما خیلی به دلم نشست.
پ ن 2: سبز باشید و موفق. مواظب خودتونم باشید. راستی برام دعا کنید. قربانتان... داداشی


چگونه زن خود را روانی کنیم؟؟؟ (طنز)

1- وقتی بعد از یك روز شلوغ براتون غذا درست كرد و با تمام خستگی كنارتون نشست بهش بگید:ممنون عزیزم ، خوب شده ، ولی كاش قبل از درست كردنش به مامانم زنگ میزدی و طرز تهیه این غذا رو ازش میپرسیدی ...

2- وقتی در جمع فامیل خودتون هستید شكم بزرگ پدرزنتون رو سوژه خنده همه قرار بدهید.

3- از صبح كتونی پا كنید و تا شب هم از پاتون در نیارید تا جورابتون بوی گربه مرده بگیرد و بعد با همان جورابها برید توی رختخواب.

4- به صورتش نگاه كنید و باحالتی متاثر بگید:عزیزم چقدر پیر شدی..

5- وقتی تخمه میخورید پوستهای تخمه را هر جای بریزید غیر از بشقاب جلوی دستتون.

6- همیشه آب را با بطری سر بكشید.

7- وقتی زنتون حواسش كاملا به شماست وانمود كنید زنتون رو ندیدید و یواشكی به بچه هایتون بگید:دوست دارید براتون یك مامان خوشگل بیارم!!.

8- وقتی با تلفن صحبت میكنید به محض ورود همسرتون با دستپاچگی بگید :باشه ، من بعدا بهت زنگ میزنم ..و سریع گوشی رو قطع كنید..

9- همیشه از گیرایی چشمهای دختر خاله ترشیده اتون تعریف كنید..

10- خاطرات شیرین دوران مجردی خودتون رو با دوست دخترهای داشته و نداشته خودتون براش تعریف كنید..

11- او را با اسمهای مختلف مثل :سمیرا ،مریم ، پریسا، آتنا، شیوا... صدا كنید و بعد بگید ببخشید عزیزم این روزها حواسم زیاد جمع نیست ..

 

وای که چه حالی میده

12- سعی كنید یك چادر مسافرتی خوب یا ماشین راحت بخرید كه شبهای كه قرار است بیرون از خونه بخوابید ، زیاد سختی نكشید..

 


پ ن 1: خب پیش میاد. آدم احتیاج به تنوع داره خب.

پ ن 2: من تقصیری ندارم. من که مجردم. متاهلا مواظب باشند. بد آموزی داره اما به هر حال سن و سالی ازتون گذشته. کاری نکنید شبو پیش نگهبان محله بخوانیدا.

پ ن 3: سبز باشید... داداش مرصاد


 

تا حالا شده؟؟؟


تا حالا شده احساس تنهایی کنی؟

 

فکر کنی که هیچ کسی نیست که تورو بفهمه؟

 

آره حتما شده تو این مواقع سعی می کنی که چه حرکتی انجام بدی؟

 

خیلی از ماها می ریم پیش یکی از نزدیک ترین دوستانمون تا با درد و دل کردن با اون یه کم سبک بشیم.

 

اما حتما باز هم برات این اتفاق افتاده که همون دوستت که از نظرت سنگ صبورته برای تو وقت نداشته باشه و باید به کارهای خودش برسه... .

 

اون وقت چی؟ دیگه به نظرت کی هست؟

 

خب من اینجا می خوام یه دوست رو معرفی کنم که میلیون ها ساله که همه می شناسنش از بزرگ و کوچیک،

 

 پیر و جوون، زن و مرد، دوستی که همیشه برای همه ما وقت داره همیشه به فکر ماست.

 

 همیشه خیر و صلاحمونو می خواد

 

 اما ما بی معرفتها خیلی وقتا از یاد می بریمش یا وقتی کارمون باهاش تموم شد دیگه تا مشکل بعدی

سراغش نمی ریم.

 

باز هم می ریم سراغ افراد دیگه اما اون باز هم پیش خودش می خنده و می گه عیب نداره

باز هم هر موقع کارت گیر کرد بیا پیش من.

 

تا حالا به این موضوع فکر کردی که این دوست عزیز که تنهای تنهای تنهاست

 دوست داره که تو هم بهش یه سری بزنی

سرتو بگیری بالا بهش بگی:

 

سلام امروز فقط به خاطر خودت اومدم،

اومدم که بهت بگم چقدر دوست دارم .

ازت تشکر کنم که اینقدر به فکر منی و شرمندم که من اون طور که تو می خوای به فکرت نیستم.

 

می دونم به من حتی به اندازه یک قطره هم نیاز نداری ولی باز هم شرمندم که برات بنده بدی بودم.

اگه خوب گوش کنید داره یه صدایی می یاد که میگه:

 

یکی اون بالاست که مارو دوست داره...


پ ن 1: راستی اگه یه روز بخوان از تمام لحظات زندگیتون تا الان فیلم بسازن، اسم این فیلم یا زندگی نامتون رو چی میذارید؟

پ ن 2: لطفا این نوشته "تا حالا شده؟؟؟" رو نقد کنید.

پ ن 3: سبز باشید... مرصاد


 

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم...




بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم


و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است....

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست
و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . .

این دسته چک من، کلید ماشین، کلاس دانشگاه
کارت اعتباری و بقیه مدارک،
...مال شما...

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم ...

==============================================================

پ ن 1: کی با من میاد؟ کی حاضره رسما استعفا بده؟

پ ن 2: کدومتون حاضرید حتی از خردسالی هم استعفا بدین؟

پ ن 3: با من بیاید، لبخند معجزه ست...


 

امروز چه روزیه؟

سلام به همگی. خوبین؟

راستی عیدتون مبارک... ایشالله سال پربرکت و سرشار از پیروزی داشته باشین.

میدونی امروز "12 فروردین" چه روزیه؟ از همه رویداد ها اطلاع دارید جز یه رویداد چون زیاد مهم نیست، یعنی کلا مهم نیست.

12 فروردین روز جمهوری اسلامیه. یک روز قبل از سیزده بدره که معمولا توشهرهای بزرگ میرن واسه فرداش جا رزرو میکنن. اینا مهمن پس اون اتفاق غیر مهم چیه؟

خب احتیاج به پیچ و تاب دادن مسئله نیست، امروز روز تولدمه. اتفاق نه چندان مهم و البته تکراری و کاملا کلیشه ای. راستی تا الان فقط عده کمی میدونن که من دوقلو ام اما خدا رحمتش کنه اون قلوی دیگه م همون اولای تولدش از دنیا رفت. لابد همون موقع میدونسته پا به چه دنیای دورنگی گذاشته. بخواب داداشی، بخواب، خوش بحالت. به نظرتون اگه زنده بود اسمش چی بود؟ ای بابا چه سوالایی می پرسما. دیوونه م به شدت، آره؟

سال 89 گذشت خب البته با فراز و نشیب، این سربالاییش بیشتر از سراشیبیش بود. متوجه منظورم میشین؟

سال 88 کابوس بود، ازش نحرفم بهتره، حالمو بد میکنه. لحظه تحویل 89 ساعتای خوشی بود. سفره و عید دیدنی ها و روبوسی ها و خنده و شادی ها همون نیمه های شب نوید یه سال خوب رو میداد. البته اگه روزای غمبارشو ازش حذف کنم سال بسیار خوبی بود. سال 89 چند نفری بودن که جونمو به جونشون بسته کردن، مخصوصا یکیشون. اووووووووووووووه بحث خونوادگی شد. جدی میگم. سال 89 سالی بود که علاقه م به دوتا آجیام بشدت زیاد شد، ممکنه کسی هم پیدا شه که نظرت درموردش تا حد خیلی زیاد مثبت بشه. منظورمو که میفهمین، آره؟ ماشالله به این هوش و ذکاوت. راستی براش حتما دعا کنید.

فروردین اینجا خیلی سبزه، مخصوصا امسال سال پربارونی بود، خدارو شکر. جاتون خالی ی ی ی ی ی ی.

اگه همه روزای یک سال بد باشه و دو هفته توی مکه و مدینه بگذرونید تمام اون سال براتون خوب و به یاد موندنی میشه. سال 89 برای من به این دلیل عالی بود که خدا توفیق داد و تونستم مکه، مسجدالحرام، مدینه، مسجد النبی، قبرستان بقیع با اون مظلومیتش، کوه احد، مسجد ذوقبلتین، مسجد شجره، مسجد علی بن ابیطالب مشرف بشم. جای همتون عالی. مطمئن باشید اونجا همتونو دعا کردم، اسمارو یادداشت کردم و یکی یکی اسمتونو آوردم. ایشالله حاجی و حاجیه بشین. راستی یادم رفت بگم یه پیرمرد عربستانی هم با عصا به جونم افتاد، پیرمرد قد خمیده ای بود که بدجوری به ما ایرانیا پیله میکرد. بدبختانه اونجا هم نمیشه بهشون اعتراض کرد.

خلاصه سال پر فراز و نشیبی بود. بخاطر مسئله ای دلم شکست. فصل تابستون بود که اینجوری شد. وقتی تو مکه و مدینه بودم.دائم به این فک میکردم که چرا من اینجام؟ حتی خواستم از همون عربستان وبلاگمو با تیتر "چرا من اینجام؟" آ پ کنم که نشد بنویسم و فقط تیتر انداخت. "رجوع شود به تاریخ پست پایین"

مخم سوت میکشید، اصلا راه به جایی نمی بردم، تا اینکه روز آخر سفر، جلسه مصافحه و خداحافظی مدیر کاروانمون گفت: بخاطر دل شکستتونه که اینجایین. همه بچه ها گریه شون گرفت. خدایا شکرت.

 

تولدم مبارکه؟ نیست؟ هست؟

پ ن 1: دوستون دارم شدیدا

پ ن 2: فراموشتون نمیکنم.

پ ن 3: سال خوبی داشته باشین.

پ ن 4: دعا کنید...

 

فدای تک تکتون... داداش مرصاد...  

 

 

چرا من اینجام؟

سلام.

 

 

من اومدم. سرم شلوغه، مهمونا زیادن.

 

سر فرصت میام براتون تعریف میکنم.

 

همتونو دعا کردم بدون استثنا.

 

قربانتان... داداش مرصاد

مسجدی ز نور، خانه خدا!!!

می روم سفر

با دلی سیاه

مقصدم کجاست؟

مسجدی ز نور

خانه خدا!

در مدینه ام

گنبدی قشنگ

سبز و باشکوه

در کنار آن، یک کم آن طرف

چار سنگ سفت!

سرد و قهوه ای!

حج اصغرم در مدینه است!

هفت دل طواف

باب جبرئیل، مأذن بلال، منبر نبی...

نیت از کجاست؟

خانه علی

هفت هروله یاد فاطمه

مروه مسجد است، مسجد النبی

باصفا بقیع ست، چون صفا بقیع

زمزم بقیع

توی چشمهاست

چشمه های اشک

آبشان شفاست!!!

===================================

 

یا رب مرا به سلـــسله انبیــا ببخـش

بر شاه اولیا علـی مرتضـــی ببخــش

یا رب گناه من بـــود از کــوه ها فـزون
جرم مرا به فاطمه خیر النسا ببخـش

هرکار کرده ام همه بد بـــوده و غلـط

یا رب مرا تو بر حسن مجتبی ببخش

یا رب اگر که جود و سخایی نکرده ام

مارا تو بر سخاوت اهل ســخا ببخش

یا رب مرا به رحمت بی منتها ببخش

یعنی به ساحت حرم کبریــــا ببخش

========================================================

 

پ ن 1: سلام دوستان، داداشا و آجیای گلم. خوبین؟ 4 اسفند یه سفر زیارتی دارم به مقصد عربستان "مکه مکرمه و مدینه منوره". خلاصه یه سفر "حج عمره" در پیش دارم.

قصدم از نگارش این پست اینه که ازتون حلالیت بخوام و خواهش کنم ازتون که منو ببخشین.

پ ن 2: بذارین رک بگم، این مدت که این وبلاگو راه اندازی کردم تا الان روزایی بوده که دلخور باشم از یه چند نفری، بوده که شب موقع خواب ذهنم مشغول باشه از حرف و فکر دوستام اما هیچی تو دلم نیست. از هیچکس دلخور نیستم الان. هرچی بوده گذشته. درسته ناراحت میشدم اما این ناراحتی فقط یکی دو روز ادامه داشته. اینو نمیگم که احساس مسئولیت کنین، اما لطف میکنین اگه حلالم کنید. ممنون میشم.

پ ن 3: یه لیست تهیه کرده م، چندتا ستون داره، اگه سوغاتی یا تبرکی خواستین و به داداشتون اعتماد دارین آدرس بدین براتون پست میکنم. به هرحال هر خواسته ای دارین بگین تا اسمتونو توی این لیست بنویسم و قول میدم که تمام توانمو برای برای این خواسته شما به کار بگیرم. دفترچه و لیست من آماده س، به دوستاتونم خبر بدین تا اسمشونو یادداشت کنم البته اگه بخوان. اگه خواستین هم برام کامنت خصوصی بذارین. بازم تأکید میکنم، هرچی خواستین فقط کافیه کامنت کنین.

پ ن 4: از اینکه این مدت اذیتتون کردم و اونطور که باید و شاید خوب نبودم معذرت میخام.

پ ن 5: باز هم خواهش میکنم حلالم کنید و خواسته هاتونو خوشحال میشم بگید که تا جایی که در توانم هست انجامش بدم.

پ ن 6: سلام همتونو به پیامبر اکرم و ائمه معصوم میرسونم.

پ ن 7: موفق باشید و سبز... داداش مرصاد

========================================================

بــه طــواف کعبــه رفتم، به حرم رهم ندادند...

که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟؟؟

 

 

دنیای گذران...

سلاااااااااااام.

 

زندگی دفتری از خاطره هاست...

یک نفر در دل شب،

یک نفر در دل خاک،

یک نفر همدم خوشبختی هاست...

چشم تا باز کنیم،

عمرمان میگذرد،

ما همه همسفر و همگذریم...

آنچه باقیست فقط خوبیهاست...

 

 

پ ن 1:

مارا غم خـــــــــزان و نشاط بهار نیست...

آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم...

پ ن 2: دوستان دعا کنید امتحانام خوب بشه...

پ ن 3: موفق باشید...

خدافظ...

خداحافظ...

 

خوبی، بدی دیدین حلالم کنید. یاعلی. التماس دعا. بای...

این وبلاگ به دلایل شخصی که کاملا هم شخصی ست تا اطلاع ثانوی هم تخته نیست، این وب از همین الان بسته ست تا آخر دنیا. موفق باشید عزیزای دلم. مرصاد....

 

 

 

 

دیگه بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

سلااااااااااااااام.

 

 

من با دلی شکسته تنها شده م و میدونم که من تنها گرفتار نشده م. میخوام به سر جای اولم برگردم. دوباره روی پاهای خودم بایستم. تمام اون وقت و انرژی که واسه جمع کردن اونهمه اعتبار و رفقا گذاشتم، تیک تاک ساعت بیولوژیکی ام همه بی فایده شد. حالا وقتیه که باید خودمو بتکونم و دوباره از اول شروع کنم. نمیخوام دوباره از چاله به چاه بیفتم و خودمو به دردسر بندازم. اما نیاز به زمان دارم تا بهبود پیدا کنم.

 

میدونم دوران الانه من نکته های جالب و خاص خودشو داره مثل "هروقت میخوام به رختخواب میرم"، "هروقت به رختخواب میرم میتونم بلافاصله بخوابم"، "میتونم 2هفته توی آپارتمان ریخت و پاش کنم بدون اینکه کسی منو شلخته صدا بزنه"، "هروقت دلم خواست به گوشیم جواب بدم"، "کسی نیست که آمرانه بگه چرا اونکارو کردی؟"، بیخیال. خواستم بگم این دوران هم زیبایی خاص خودشو داره. چرا الکی خرابش کنیم؟ چرا الکی به خودمون سخت میگیریم؟ چرا به هر دلیل واهی و الکی و حتی جدی اما کوچیک خرابش میکنیم؟ خوشی مال ما جووناس، هرکی ناراحته یه جوون پیره. یه جوون که 21 سالشه اما صورتش 30 ساله نشون میده. یه جوون که روزگار باهاش خوب تا نکرده که همون 21 ساله بمونه. اینم از خاصیت روزگاره که ناخواسته و ندونسته پیرت میکنه. بقول شهریار، استاد عزیز و عاشق "طفل بودم دزدکی خار و ذلیلم ساختند".

دوس دارم احساس کنم که میدونم دارم چیکار میکنم و کجای مسیر قرار دارم. وقتی کسی رو دارین که بهش فک کنید واقعا نمیدونید کجای مسیر قرار دارید. شاید اتفاق افتاده واستون که به بهانه های مختلف گریه می کنید. حس می کنید دارین تموم میشین و بی هویتی که تنها از افکار خودتون سرچشمه گرفته بیچاره تون میکنه. مثلا وقتی فکر میکنید با هیچ روشی به او نمیرسید یا دلتون شکسته یا بهر دلیلی فک میکنید خدا رهاتون کرده و شمارو یادش رفته، تصمیم میگیرید برید یه پکیج کامل ده تایی سی دی آهنگ بخرید، بعد از اینکه ده دقیقه توی قفسه ها میگردید یهو میزنید زیر گریه و میگین: نمیتونید سی دی دهم رو پیدا کنید. نمیدونید چه نوع موسیقی رو دوس داشتین، بنظر میرسه که هویت خودتونو از دست دادین و پیدا کردن یه سی دی بی ارزش بهانه ای برای گریه و خالی شدن و سبک شدن شما جلوی فروشنده فروشگاه فرهنگی و دیدن اشکای زلال شماست...

 

چرا بیخودی ناراحت باشیم؟ چرا الکی دلخور شیم؟ مگه آدم بدون مشکل و اشکال پیدا میشه؟ میخوایم تو اوج گریه هامون بخندیم. میخوایم وقتی اشک به چونه مون رسید و حس کردیم که چقد اشک شیرینی داریم به همه بدبختیا بخندیم. کی با من همراه میشه؟ من از الان همراهی خودمو با هرکسی که فک میکنه دیگه گریه بسه و با گریه هیچ کاری درست نمیشه و جز یه صورت چروک شده و چشمای کم سو چیزی واسش نمیمونه اعلام میکنم. میخوام بخندم. میخوام به همه بدبختیا و همه کمبودها و همه نبودنها بخندم. میخوام اینقد اینقد بخندم که مشکلها از رو برن و بهم آفرین بگن. خدا کنه کسی بهم نگه که دیوونه شده م. دیوونگی هم عالمی داره واسه خودشا. کی میاد بریم یه تیمارستان ثبت نام کنیم؟ خداییش دیوونه ها و روانی ها خوش بحالشون نیست؟ یا کر و لال ها خوش بحالشون نیست؟

 

همه با هم بخندیم به ناراحتی ها.... من و شما جوونیم، بخوریم زمین باید محکمتر بلند شیم.... محکمتر بیدار شیم.... دستتو بده به من، بلند شو، من همیشه همراهتم. پشتت به من گرم باشه، از من مهمتر خدا باهاته، هروقت جایی کم آوردی به اون فکر کن که تموم فکرش با توئه.

هروقت جایی زمین خوردین داداشی همه جوره دستشو بطرفتون دراز کرده. پس داداش ها به چه دردی میخورن؟

پ ن 1: اگه نظری دارین خوش حال میشم توی پست پایین کامنت بذارین.

پ ن 2: گریه کنید فقط به اندازه اما یادتون باشه بیشتر به گریه هاتون بخندین...

پ ن 3: واسه مریضا دعا کنید... واسه من هم همینطور...

پ ن 4: ببخشید که زیاد حرف زدم.

پ ن 5: کسی پیدا میشه که بگه: آره دیگه بسه ناراحتی و گریه؟

پ ن 6: امیرالمومنین (ع): برادران واقعی در راحتی زینت یکدیگرند و در مصیبتها پشتیبان یکدیگر.

 
  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
 

درباره وبلاگ

سلام دوستان

این وبلاگ تنها خاطرات و دل نوشته های ذهن و ناگفته های تنهایی یک پسر شیداست که سعی میکنه با گفتن حرفاش، مدتی ناراحتی و غم و غصه رو از خودش دور کنه. از اینکه به وب من اومدین خوشحالم و از صمیم قلب دوستون دارم. با نظرات شما دلگرم میشم و قصد دارم تو این وب کتاب های روز ایران رو به نقد بکشم. امیدوارم همیشه شاد باشید. به وب من خوش اومدین... نظر یادتون نره...

موفق باشید...
مدیر وبلاگ : مرصاد

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • نظرتون درباره دوست داشتن مطلق یا "عشق" چیه؟ منظورم چیزی بجز عشق به خداست...







نویسندگان

وضعیت آب و هوا

محمد اصفهانی

بی واژه

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ